
مطمئن باش وبرو....
ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست
و تو چه زشت به من و سادگيم خنديدي
به من و عشقي پاك
و به قلبي كه خيالم مي گفت
تا ابد مال تو بود
تا ابد.........
تقدير من اين است كه تنهايي![]()
گوشه اي شاد از زندگي ام باشد![]()
لبخندم از ته دل نيست![]()
صورتم مي خندد![]()
و دلم.........
و دلم مي گريد![]()
خاطرم تنهاست![]()
سعي دارم تا بكشم ثانيه ها را![]()
دور شوم از بهر زمان![]()
و نترسم از مردم![]()
![]()
و دفتر زندگي ام را آنچنان ورق زنم كه دلم مي خواهد![]()
![]()
دوست عزیزم....
اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ وقلب کوچيک من
گاه بيگاه لب پنجره خاطره ام مي آيي...
اي قديمي اي خوب...
تو مرا ياد كني يا نكني من به يادت هستم...آرزويم همه سرسبزي
توست.
دايم از خنده لبانت لبريز،
دامنت پر گل باد.............
روز پرستار مبارك
عشق یعنی ...
عشق یعنی تا ابد پرواز کردن
عشق زندگی را با خوشی ها ساز کردن
عشق یعنی از اول تا انتها
عشق مثنوی های دلم را یک به یک معنا کردن
عشق یعنی عاشق فرهاد گشتن
درهای کوه سنگ کندن ، غصه را شیرین کردن
عشق یعنی عاشق ، یعنی معشوق
عشق یعنی زندگی را با خدا آغاز کردن
عشق یعنی انقلابی در درون
از محبت کوزه های را لبریز کردن
بايد از رود گذشت .
بايد از رود
ـ اگر چند گل آلود ـ
گذشت .
بال افشاني آن جفت كبوتر را
در افق ميبيني
كه چنان بالابال
دشتها را با ابرها آشتي دادند؟
راستي آيا
ميتوان رفت ونماند ؟
راستي آيا
ميتوان شعري درمدح
شقايق ها خواند ؟![]()
![]()
![]()

در سکوت غربت شبهای عشق
می نشينم من بر دنيای عشق
می کنم هر لحظه رويت را نگاه
تا که از خاطر نری با يک نگاه
ای امير روزهای شيرين من
ای طلوع صبح فرداهای من
باز با من بيا در شهر عشق
تا که با تو سر کنم رويای عشق
من که با تو گشته ام افسانه ای
ترک عشقت را نگو ديوانه ای؟!
نه اینکه میشـــه باور کـــرد دوباره آخـــر جاده است
خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها
بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو همینه رســم این دنیـا
خداحافظ ... خداحافظ ... همین حالا !

كه وقتي صداشو مي شنوي دلت بلرزه، وقتي نگاش مي كني تنت بلرزه، و وقتي ازت دور ميشه بفهمي كه زمان چه زود مي گذره

بزرگترین گناه به دنیا آمدن
بزرگترین سختی زندگی کردن
بزرگترین درد تظاهر به شادی کردن
بزرگترین آزادی مرگ
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد !!!
کاش اگر گاه کمی لطف بهم ميکرديم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود
چشمانت را براي زنده گي مي خواهم
دلت را براي عاشقي ميخواهم
دستت را براي نوازش
و
پايت را براي همراهي مي خواهم
عطرت را براي مستي مي بويم
خيالت رابراي پرواز مي خواهم
و
خودت را نيز براي پرستش ...

كليد عشق قلبم را در چاه روحم انداختم تا كسي حتي نتواند آهسته در قلبم را باز كند واردش شود حتي وقتي كه خودم بخواهم.تجربه اي بود اما به چه قيمتي...
به قيمت اينكه قلبم زنداني شود؟! او الآن در حبس ابد است...قلبم را مي گويم او بيگناه است محكوم است به جرمي كه مرتكب نشده چرا روحم را نمي گويم؟!روحم سبك بار بود الآن بايد اسير قلبم باشد...
آخه چطور مي شود نگهبان از زنداني جدا باشد؟!او مرا اسير گذشته ام كرد اسير سر نوشت...چرا...چرا...قلبم براي خودش دنيايي داشت بس نبود پشت ميله هاي سينه اسير بود و حالا بايد قفل و زنجيرش كنند؟؟؟تازه در حالي كه پر از زخم است و جاي خنجر نگاه ها و نيش حرفها جايي براي تپيدن بر او نگذاشته است او مي تپد و از تپيدن باز نخواهد ايستاد ولي ديگر نفسهاي اخرش است آرام در حالي كه اين جرم سرخ پشت ميله ها به زنجير كشيده شده ديگر نخواهد تپيد قلبي كه تپيدنش را كسي نفهمد نمي خواهم آيا اين سزاي قلبم است...آيا اين عدالت است؟!!!
(نوشته شده توسط دوست عزيزم نسرين)
كاش ميدانستم آن چيست كه از چشم تو
تا عمق وجودم جاريست....





هر وقت که احساس کردی آرزوی توام به من لبخند بزن
و من دیر هنگامیست که دوستت دارم...
من امروز این کارو کردم.آدما میان و میرند.همدیگرو اصلا نمی بینند.همه تو این فکرند که برسند.به کجا؟؟؟؟؟؟
هر چی فکر کردم جوابشو پیدا نکردم.اینکه چرا این همه عجله؟؟؟برای رسیدن به مقصدی که بلاخره بهش میرسی دیر یا زود فرقی نداره آخرش که میرسی.مگه نه؟؟؟؟
از کنار هم رد میشیم ولی بدون اینکه فکر کنیم این کی بود از کنارم رد شد؟؟؟به چی فکر میکنه؟کجا میره؟چرا میره؟؟
فرق ماها با ماشینامون چیه؟؟؟![]()
![]()
![]()